تعريف هويت :

واژه « identity » به معناي « هويت » به لحاظ لغوي از« identitas» مشتق شده به معني مجموع صفات و ويژگيهاي انتسابي و اكتسابي كه فرد بر اساس آن ويژگيها و مشخصات بعنوان عضوي از گروه اجتماعي شناخته مي شود و از ديگران متمايز مي گردد. بدين وسيله مي تواند به ديگران و خودشان بگويد چه كسي هستند؟ پس مي كوشند به گونه اي رفتار كنند كه ازآن كسي كه تصور مي كنند هستند، انتظار مي رود. اين فرايند مشخص مي كند كه شخص از لحاظ روانشناختي و اجتماعي كيست و چه جايگاهي دارد در واقع هويت معطوف است به بازشناسي مرز ميان خود و بيگانه . نوعي خودشناسي فرد در رابطه با ديگران است .

هویت انسانی، مقوله‌ای اجتماعی است. همه انسانها به هنگام تولد، فارغ از اینکه در کجای زمین به دنیا می‌آیند و یا از چه تعلق قومی و قبیله‌ای برخوردارند، دارای ویژگی‌های یکسان نوع انسانی، در میان انواع موجودات زنده هستند و هیچ گونه تفاوت ماهوی با یکدیگر ندارند؛ بنابراین، مقوله هویت انسانی که در دوران رشد و تکوین انسان در جامعه شکل می‌گیرد، کاملأ اجتماعی و جامعه شناسانه است و ربطی به خون و نژاد و رنگ پوست و .   ندارد.

هویت اجتماعی

هویت اجتماعی انسان، از پنج مؤلفه پیروی می‌کند. به زبان دیگر، بر پایه پنج مؤلفه تأثیرگذار، شکل می‌گیرد؛

 ـ عوامل جغرافیایی ـ اقلیمی،1

ـ عوامل سیاسی و تاریخی،2

 ـ عوامل اقتصادی و معیشتی،3

4- عوامل فرهنگی (زبان و ادبیات و هنر، میراث اساطیری، سنن و آداب، اعتقادات و آیین‌ها و رسوم و یادمان‌ها)،

 ـ و مؤلفه‌های تربیتی.5


***

الف) عوامل جغرافیایی ـ اقلیمی:

 به مجموعه عواملی گفته می‌شود که برگرفته از ویژگی‌های مربوط به اقلیم، طبیعت و آب و هواست، که در قرون و هزاره‌ها، می‌تواند بر نوع رفتار زیست‌ محیطی افراد تأثیر گذاشته و هویتی اجتماعی خاص، یا احساس تعلقی به خصوص را در یک گروه انسانی، از گذر زندگی تاریخی، ایجاد کند؛ بنابراین، باید ریشه بخشی از احساسات مربوط به تعلق سرزمینی را در این عامل، جستجو کرد.

اما وجه تشابه در میان یک گروه انسانی که تنها برگرفته از این عامل باشند، قادر به ایجاد هویت اجتماعی نیست، بلکه این عامل ـ همان گونه که پیشتر گفته شد ـ تنها می‌تواند یکی از عوامل گسترده ایجاد هویت و احساس تعلق به یک گروه خاص انسانی باشد.

ب) عوامل سیاسی و تاریخی:

به مجموعه عواملی گفته می‌شود که متأثر از سرنوشت سیاسی و تاریخی مشترک یک گروه خاص از انسان‌ها هستند. دقت شود که وقتی می‌گوییم: «یک گروه خاص از انسان‌ها»، منظورمان همزمان، آن گروهی از انسانها هستند که می‌توانند در میان خود، شامل گروه‌ها و دسته‌های متعدد انسانی در حوزه‌های گوناگون جغرافیایی باشند. یادمانده‌های تاریخی، شادی‌ها، غم‌ها و نبردها و شکست‌ها و پیروزی‌های مشترک، از جمله عواملی هستند که از منظر تحمل نوع نظام‌های سیاسی خاص و رخدادهای مشابه، می‌توانند تأثیرات ماندگاری بر احساس هویت مشترک بگذارند.

پ) عوامل اقتصادی:

عوامل اقتصادی در احراز هویت مشترک عبارتند از: شیوه تولید اقتصادی، روابط تولید، سطح و نوع تولید، ابزار خاص تولید و امکانات تولیدی یک گروه به خصوص از انسان‌ها که در یک اقلیم مشخص تاریخی، زندگی کرده و می‌کنند.

بسته به اینکه این گروه انسانی مفروض، از گذر یک جریان (پروسه) تاریخی، در هر یک از عوامل نامبرده، متأثر از چگونه نظامی بوده‌اند، دارای ویژگی‌های مشترکی می‌شوند، که این ویژگی‌ها، نوعی خاص از احساس مشترک و تعلق تاریخی را ایجاد می‌کنند؛ برای نمونه، قرنها حاکمیت نظام زمینداری (فئودالیسم) در بین ملل اروپایی و یا حاکمیت نظام ارباب و رعیتی در ایران، منجر به ایجاد دو نوع متفاوت از احساس مشترک، نسبت به روابط تولیدی و رابطه انسان با انسان و انسان با زمین، در بین این دو گروه انسانی شده اند. تفاوت نوع نگاه به اشرافیت در جوامع اروپایی و فرهنگ برگرفته از آن، با نوع نگاه مردم ایران به همین مقوله، برخاسته از همین تنوع تولید، روابط و ابزار تولیدی متفاوت است.

ت) عوامل فرهنگی:

عوامل فرهنگی، عواملی هستند که از گذر زندگی مشترک اجتماعی و تحت تأثیر نوع روابط انسانی حاکم بر جوامع و متأثر از همه عوامل اقلیمی، سیاسی، تاریخی و اقتصادی، ایجاد می‌شوند. این تأثیرات در صورت تداوم تاریخی، زمینه‌های پیدایش نوعی خاص از جهان بینی، اعتقادات، زبان مشترک، هنر و سنن و آداب و آیین‌های اجتماعی منحصر بفرد را فراهم می‌آورند. این عوامل، به دلیل اینکه در زمانی نسبتأ طولانی ایجاد می‌شوند، به همان نسبت ماندگارتر و مستحکم‌تر از عوامل دیگر هستند و بخش اصلی از هویت اجتماعی انسان را شکل می‌دهند.

عوامل فرهنگی به مرور زمان تغییر شکل می‌دهند و ممکن است تضعیف و یا تقویت شوند، اما بن‌مایه‌های تاریخی آنها، کمتر دچار تحولات آنی و دوره ای می‌‌شوند.

بسته به اینکه انسان، در هنگام تولد در کدام حوزه فرهنگی قرار گیرد، طبیعتأ احساس هویت اجتماعی او دارای مشخصه‌های منحصر بفرد همان حوزه (در آینده) می‌شود. این مشخصه‌ها، با انسان و رشد اجتماعی او، از طرف محیط زندگی، محیط آموزش، محیط کار و مجموعه روابط اجتماعی، به وی، خودآگاه و یا ناخودآگاه، تزریق می‌شوند.

همچنین اراده انسان بالغ، کمتر می‌تواند در این ماندگارهای ریشه‌دار، تغییر ایجاد کند، بلکه حداکثر، سمت و سوی رفتار اجتماعی را می‌تواند تا اندازه‌ای تحت تأثیر قرار دهد؛ بنابراین، هویت فرهنگی، امری نیست که از کسی گرفته شود یا بتوان به زور به وی تحمیل کرد. این هویت، در واقع، هسته اصلی تشکیل دهنده شخصیت اجتماعی انسان است و برای همین، طلبیدنی و خواستنی نیست!

آنچه این روزها در گوشه و کنار و به ویژه آذربایجان، با نام «هویت طلبی» مطرح می‌شود، در واقع، نوعی از حقه بازی سیاسی، نه برای احراز هویت، بلکه در واقع به جهت سلب آن است! که در هر دو صورت، آب در‌ هاون کوبیدن است!

همانگونه که گفته شد، هویت اجتماعی انسان، از عوامل بسیاری برگفته شده است که رویدادها و تغییرات مقطعی، قادر به ایجاد تغییرات اساسی در بن مایه‌های آن نیستند و نمی‌توان با تکیه بر یک یا دو عامل تمایز، مثل زبان و یا اعتقادات، بین گروهی از انسانها، با گروهی دیگر، اعلام هویت مستقل کرد.

گروه انسانی بدون هویت و یا سلب هویت شده، روی کره زمین وجود ندارد، چرا که انسان در جامعه زندگی کرده و رشد یافته است و تکامل او، اجتماعی بوده است، نه انفرادی؛ بنابراین، هر انسانی، در هر جامعه ای که زندگی می‌کند ـ جدا از مسائل حقوقی و سیاسی در یک مقطع خاص تاریخی ـ دارای هویت مشخص اجتماعی و تاریخی است.

بنابراین، می‌توان هویت مشخص تاریخی او را نادیده گرفت، اما نمی‌توان آنرا سلب کرد. پس طرح بحث «هویت طلبی»، تنها می‌تواند با چشم‌پوشی خاص سیاسی، به جهت ایجاد تفرقه مطرح شود و لاغیر!

در این باره البته باید گفت، اگر منظور از بحث هویت طلبی، نادیده گرفتن یک هویت مشخص، مثلا هویت آذربایجانی باشد، این نیز یک مغلطه بزرگ است، چرا که در کل تاریخ اجتماعی منطقه آذربایجان ایران، ما هرگز با یک هویت اجتماعی خاص و مستقل از مجموعه هویت ایرانی، روبه‌رو نبوده ایم. مردم این منطقه از ایران، در تمامی مؤلفه‌های برشمرده برای به دست آوردن یک هویت اجتماعی، با دیگر مردمان در سایر مناطق، مشترک بوده‌اند، و از گذر یک زندگی مشترک چند هزار ساله، هویتی غیر از هویت یک ایرانی را نشان نمی‌دهند.

ث) عوامل تربیتی:

آخرین عامل تأثیرگذار در شکل گیری هویت اجتماعی انسان، عامل تربیتی است. این عامل، خود برگرفته از عواملی همچون، نوع روابط اخلاقی ـ فرهنگی و رفتاری حاکم بر خانواده، آموزش و پرورش و همچنین جامعه است.

هر یک از این سه حوزه، بخشی از حوزه نفوذ تربیت انسان را شکل می‌دهند، ولی بسته به اینکه هر یک از عوامل نامبرده، چقدر گسترده‌تر عمل کنند و انسان مورد نظر را تحت پوشش آموزه‌های خود قرار دهند، تربیت انسانی را می‌توانند در حوزه نفوذ خود بگیرند.

امروزه، آموزش و پرورش و جامعه ـ به ویژه بخش مربوط به رسانه‌ها ـ سهم عمده تری نسبت به عامل خانواده، بر عهده گرفته‌اند و شاید به همین دلیل نیز باشد که تشابه بیشتری در میان گروه‌های انسانی، دیده می‌شود.

هویت ایرانی!

با توجه به آنچه آمد، اکنون راحت‌تر می‌توان به مبحث هویت ایرانی و مباحث جدید مطروحه از جانب عوامل استعمار گران در این مورد پرداخت؛ مباحثی همچون بحث خنده دار (!)؛ هویت طلبی، تفاوت‌های گویشی و یا زبانی، تمایزات فرهنگی و شک و تردید‌های تاریخی.

هنگامی که سخن از «ایران» به میان می‌آید، ذهن، خودبه‌خود، متوجه جغرافیای سیاسی کنونی و ترکیب جمعیتی و ویژگی‌های امروزین آن می‌شود، در حالی که از دید هویت‌شناسی، واژه «ایران» در بر گیرنده دیرپاترین یادمان‌های مدنی و تاریخی بشریت، در حوزه‌ای بسیار گسترده‌تر از مرزهای سیاسی امروز است.

ایران، کهن‌ترین سرزمینی است که بشر موجود در آن، در هزاره‌ها، هویت اجتماعی یافته و مجموعه ای از مشخصه‌های خاص و متمایز را، از گذر این هزاره‌ها، شکل داده و پرورانده است.

هرچند هویت مکتوب ایرانی، خود را با داده‌های میترایی و اوستایی نمایان می‌سازد، این داده‌ها، هرگز نمی‌توانسته‌اند یک شبه و آنی پدید آمده باشند؛ بنابراین، نتیجه هزاران سال بده، بستان اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، در بین گروه‌های گسترده انسانی، بوده‌اند؛ گروه‌هایی که شاید امروز هیچ نشانی از ایشان نباشد، اما میراث آنها، بخش‌های اصلی هویت ایرانی را شکل می‌دهند و او را از بقیه مردمان، در سایر حوزه‌های هویتی، جدا می‌سازند.

مشخصه‌های اصلی این هویت را می‌توان در چنین زمینه‌هایی برشمرد:
ـ حوزه جهان‌بینی و فلسفه و اخلاق

 ـ حوزه سنن و آیین و رسوم

 ـ حوزه زبان و ادبیات و هنر و فرهنگ

ـ حوزه جمعیت شناسی


با یک نگاه سریع به چهار حوزه نامبرده و موضوع تأثیرات هویتی آنها، به سادگی می‌توان، هویت ایرانی را تعریف کرد:

ایرانیان، مردمانی هستند از تیره‌های گوناگون انسانی با روابطی دیرپا که از درآمیختگی جمعیتی در هزاره‌ها، هویتی مشترک به نام هویت ایرانی، یافته‌اند.

آنان همواره اعتقادات گوناگون داشته‌اند؛ اهل تعصب نبوده و مسامح‌کار بوده‌اند. به احساسات انسانی، اهمیت فوق‌العاده داده‌اند، اهل مدارا و مهر و محبت و عشق بوده و هستند. دوستدار زیبایی و هنر می‌باشند. زبان فارسی و شاخه‌های گویشی آن، در دست‌کم چهار هزار سال گذشته، محور شکل‌دهی هویت ادبی ـ فرهنگی ایشان بوده است.

ایرانیان همچنین توانسته‌اند، مجموعه ای از رسوم و آیین‌های منطبق با طبیعت و حیات این جهانی انسان را شکل دهند که اکنون، دارای ارزش‌های همه بشری است. این هویت با مشخصه‌های گفته شده، هرچند همواره به اشکال گوناگون، مورد تعرض قرار گرفته و در زوایایی، تقویت و در جهاتی، تضعیف شده است، اما در نگاه به رفتار اجتماعی هر ایرانی، به آسانی عناصری از مجموعه فوق را می‌توان در منش و سلوک آنان دریافت.

ایرانی، مغرور و شجاع، فهیم و انسان‌دوست و صلح‌طلب و آزادی‌خواه و عدالت‌خواه است. اهل تعصب نیست، اهل تحمل است. به دانایی و دانش عشق می‌ورزد و اهل جنگ و نفرت نیست و صلح طلب است.

هویت اصلی او با ستایش شادی، درآمیخته؛ هرچند قرن‌ها تلاش شده است که اندوه بر وی حاکم شود.

ایرانی، خونگرم است و همدردی می‌کند و اهل همدلی است و به روابط انسانی و محبت‌آمیز، اهمیت فوق‌العاده‌ای می‌دهد.

ایرانی، ارزش فوق‌العاده‌ای برای زحمات پیش‌قراولان اندیشه و هنر و ادبیات قایل است و در هزاره‌ها، از میراث گذشتگان در این زمینه‌ها، نگهداری کرده و بر آن افزوده است.

ایرانی، هرگز به حقوق دیگران تجاوز نمی‌کند، ولی سرسختانه از حقوق خود دفاع می‌کند.

ایرانی، همیشه با سلاح اندیشه به نبرد با متجاوزین به حریم زندگی تاریخی‌اش رفته است!

ایرانیان، میهمان را گرامی می‌دارند و همواره وی را در خانه خویش (سرزمین ایران) پذیرفته‌ و اتاق‌های این خانه را با او شریک شده‌اند، اما به این خانه عشق می‌ورزند و حاضر نیستند از خیر آن بگذرند.

با این اوصاف، هر کس در این سرزمین و یا بیرون از آن، نشانه‌های از ویژگی‌های برشمرده را در خویش می‌بیند، هویت ایرانی دارد و هر کس این هویت را برنمی‌تابد، حتی اگر شناسنامه ایرانی داشته باشد، ایرانی نیست.

امروز، همه کسانی که با هر نام و به هر بهانه‌ای در برابر این هویت ایستاده‌اند و تلاش می‌کنند، ساختگی و با جعل تاریخ و ترویج نفرت، هویتی دروغین را با نام «هویت طلبی» به بخشی از این مردم حقنه کنند، بی‌گمان دشمن این ملت هستند و هیچ نیت خیرخواهانه‌ای، در پس ادعاهای دروغین و غیر علمی‌شان نیست.

مردم ایران، جدا از اینکه در کدام بخش این سرزمین زندگی می‌کنند و در منطقه خود، دارای چه ویژگی‌های بومی هستند و چه دین و آیین و گویش و زبانی دارند، در آنچه به عنوان هویت ایرانی تعریف شد، مشترک هستند. این هویت، در پی هزاران سال زندگی مشترک، همراه با غم و شادی و تلاش و رزم مشترک و تلاش گسترده فرهنگی به دست آمده است و نمی‌توان آن را با مشتی خزعبلات دست‌ساز بیگانه، از ایشان گرفت و با نام بی‌معنای «هویت طلب»، بخشی از این مردمان را بدون هویت و طالب هویت دانست؛ مردم ایران، چنین توهین و تحقیری را هرگز نخواهند پذیرفت.

بی‌گمان، مردمی که عمیق‌ترین اندیشه‌های انسانی و مفهوم مدنیت و انسانیت را در قالب برجسته‌ترین و بزرگترین نمونه‌های ادبی و هنری، به بشریت عرضه کرده‌اند، نیازی به هویت‌های جعلی مشتی نوکر استعمار ندارند و با همبستگی آهنین و پافشاری بر هویت اصیل ایرانی خود، پاسخ این دشمنان دوست‌نما را خواهند داد.

 

خلاصه ي یافته ها در مورد هويت(Identity )
مفهوم هویت به عنوان یکی از پیچیده ترین مفاهیم  ، مورد توجه محققان رشته های مختلف به ویژه روان شناسی، جامعه شناسی وانديشمندان علوم سیاسی قرار گرفته است .از نظر اغلب روانشناسان، هویت امری فردی وشخصی است در حالی که جامعه شناسان وروان شناسان اجتماعی عقیده دارند كه هویت حتی هویت فردی امری غیرشخصی یا اجتماعی است وبه واسطه ي ارتباطات متقابل میان فرد وجامعه شکل میگیرد از این دید گاه هر چند هویت افراد در نگرش ها واحساسات شخصی افراد نمود پیدا میکند امازمینه وبسترآن،زندگیجمعیاست.
رویکردهادرنظریهپردازیهویت:تلاشهایدامنهداري که برای مفهوم سازی ونظریه پردازی در مورد هویت صورت گرفته در قالب دو رویکرد نظری مدرن وپسامدرن قابل تشخیص است بررسی آراء ونظریات درباره هویت درهر دو رویکرد به رغم مبانی متفاوت ومتباین آنها، خبر از نزدیکی وهمگرایی میدهند که در پس اختلاف نظرات وگوناگونی تعابیر وجود دارد.
ویژگی های هویت :
چند لایگی :هویت امری چند لایه یا چند سطحی است این لایه ها وسطوح هویت زندگی انسانی را از هستی درونی فرد تا هستی جهانی وی دربر میگیرند .
پویایی : برخلاف تصور افرادی که فکر میکنند هویت امری ایستا وبدون تغییر ودگرگونی است یکی از ویژگیهای هویت پویایی وتحول آن است .
تقویت وتضعیف :مشخصه ي دیگر هویت، امکان تقویت یاتضعیف هویت در کلیه ي سطوح ولایه های آن در مقاطع مختلف است .
تعارض هویت ها :یکی دیگر از ویژگیهای هویتی، تعارض هویت هادرسطوحولایههایمختلفآناستدرواقعهنگامیکهبراثرکسببرخیهویتهایتازه،افرادمجبوربهنفییاکنارگذاردنبخشیازهویتگذشتهخودبشوندشاهدنوعیتعارضهویتیخواهیمبود.
فرایندهویتیابی :ایجادیکهویتودستیابیبه یک تعریف منسجم از خود، مهم ترین جنبه رشد روانی واجتماعی در فرد است انتخاب ارزشها باورهاوهدفهایزندگیمشخصههایاصلیاینهویتراتشکیلمیدهندکهدردورههایمختلفزندگیفرد،موردتجدیدنظرقرارمیگیرندهویتجزءلاینفکزندگیانسانهادرهمهفرهنگهاستکه از لحظه ي تولد تا مرگ ادامه می یابد .هویت به اشکال گوناگونی تشکیل شده ورشد میکند یکی ازراههایتشکیلهویت،داشتنارتباطودرگیریعاطفیباخودودیگراناست.اساستشکیلهویت،تلاشهاوفعالیتهای یاستکهماعلاقمندیمتعقیبکنیمودرمقابلآندرمییابیمکههستیم.برداشت ها ونظرات دیگران نیز در روشن کردن هویت نقش عمده ای دارند ارزشیابی های مااز خودمان در ارتباط باشرایط زندگی، اوضاع اجتماعی واقتصادی نیز تعیین کننده هویت ما میباشد.

عوامل مؤثر در شکل گیری هویت :بخشي از هویت هر فرد بااو به دنیا می آید اینکه ما ازاینخصوصیات چه برداشتی داشته باشیم وخود را چگونه ارزیابی کنیم تاحد زیادی متأثر از چگونگی برخورد با محیط پیرامون خود وآنان به عمل می آوریم .بخش های دیگر تشکیل دهنده هویت متشکل از نقش های محول جامعه ومحیط پیرامونی وجایگاه وموقعیت اجتماعی مااست.
بحران هویت :پدیده یااحساسی که از نوعی بی ثباتی، اختلال در کارکردها یااجزاء موجود در نظام ساختی در یک من فردی یا اجتماعی گزارش میدهد بحران هویت نامیده میشود.
علل بروز بحران هویت :بحران هویت در پی بی هویتی به وجود آمده است در واقع دور شدن از هویت های موجود ونیافتن هویت مطلوب ،افراد را دچار نوعی سردرگمی میکند که خود زمینه مساعدی را برای رشد آسیبهای اجتماعی فراهم میسازد برخی از دلایل بروز این پدیده :غربگراییونفوذفرهنگیغرب،بحث جهانیشدن،ظهورچالشهایقومی،استبدادسیاسی،تضاددولت–ملت ها،آنومیوبیهنجاری،شتابتغییراتدردنیایمعاصروفقدان نهادهای مدنی و ...مي تواند باشد .
بحران هویت مساله ای جهانی :امروزه بحران هویت مسأله ای جهانی است. این بحرانبهویژهازجنگجهانیدومبهبعدودرطولجنگسردبهصورتعینیوعملیگریبانگرجوامعبهاصطلاحجهانسومشده است ودرسالهایاخیربافروپاشیبلوکشرقوباازدسترفتنتوان ایدئولوژيک آن از یک طرف وبروز ضعف های ایدئولوژیکی نسبتاً قوی در قطب مقابل از طرف دیگر، یک نوع خلأ هویتی ایدئولوژیکی وفرهنگی در جهان پدید آمده است . طرح مسأله بحران هویت توسط اندیشمندان بسیاری به دنبال برخورد یامواجهه با تحولات جدید جهان معاصر مطرح شده و تحولات شگفت انگیزفن آوری وفروریزی بسیاری از ارزشهای اخلاقی ، تزلزل واز بین رفتن مفاهیم زمان ومکان وبه تبع آن هویت های قومی وملی از تحولاتي هستند که مسأله ي افزایش بحران هویت افراد وجوامع شان را تشديد نموده است .بحران هویت در ایران :
بحران هویت در ایران به واسطه ي  نفوذ فرهنگهای بیگانه به وجود آمد ودر عصر جدید به صورت بحران موضع گیری در برابر نفوذ فرهنگ وتمدن غربی وتا حدی ایدئولوژی های شرقی متجلی شد .

 بیشتر تحقیقات تجربی و یافته های تحلیل محتوای ارزش ها وپژوهش های پیمایشی ، وجود تعارض ارزش ها و بحران هویت درسطوح مختلف جامعه ایرانی را نشان میدهند . بر اساس این تحقیقات عوامل وزمینه ها ی اجتماعی داخلی نقش مهمی در بروز این پدیده اجتماعی ایفا میکنند پیدایش گرایش ها وارزشها یی مانند سکولاریسم مادی گرایی، بیگانگی نسبت به نظام سیاسی ، بیگانگی نسبت به ارزش ها وهنجارهای آموزش وپرورش رسمی ، غرب گرایی ، تعارض ارزشهای نهادهای اجتماعی ، گرایش به محصولات فرهنگی غربی ، پیدایش تعارض میان لایه های جهان اجتماعی وبیگانگی نسبت به جامعه وارزشهای ملی مسایلی هستند که نظام سیاسی ، نظام فرهنگی و نظام اجتماعی جامعه ایران به طور مستقیم وغیرمستقیم نقش مهمی در بروز آنها داشته است . از سوی دیگر ضعف مکانیسم های هویت سازی داخلی سبب اثر پذیری از برخی ارزشهای فراملی معارض با ارزشهای ملی ودر نتیجه بروز بحران هویت در ایران شده است .

روند تاریخی بحران هویت در ایران :از نظر تاریخی میتوان گفت که اولین تلاش های هدفمند برای تکوین هویت در ایران به دوران سلطنت رضا شاه باز میگردد در آن دوره تلاش میشد با تأکید بر پاره ای از تاریخ گذشته یعنی ارزش های ایرانی صرف، هویت مدرنی برای ایرانیان ایجاد شود. در دوران پهلوی دوم نیز این روند یعنی اصالت دادن به میراث ایرانی قبل از اسلام ،ترویج ارزش های مدرن غربی به صورت کورکورانه ومبارزه با ارزش های اسلامی جهت تکوین هويت مورد نظر رژیم ادامه یافت اما این امر يعني تلاش برای هویت سازی دولتی نه تنها موفق نبود بلکه با تشدید بحران هویت در ایران مشروعیت رژیم پهلوی را زیر سؤال برد وزمینه ساز وقوع انقلاب اسلامی در ایران شد. به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی در ایران که حاصل عوامل مختلف داخلی وخارجی از جمله بحران هویت ومشروعیت در رژیم پهلوی بود به تدریج گفتمان اسلام گرا در کشور قدرت را به دست گرفت . در میان طرفداران این گفتمان دیدگاههای مختلفی درباره هویت ایرانی وجود داشت اما به نظر میرسد در دهه اول پس از انقلاب ،عناصر رادیکال این جریا ن تلاش کردندتا با کمرنگ کردن ارزش های اصیل ایرانی وارزشهای مدرن غربی مؤلفه های اسلامی در هویت ایران را پر رنگ سازند به همین علت تلاش زیادی شد که همه عرصه های زندگی رنگ وماهیتی اسلامی پیدا کند این رویه در واقع واکنشی نسبت به تلاش ها ی ناشیانه رژیم پهلوی در اسلام زدایی از عناصر هویت ایرانی محسوب میشد اما این اقدامات نیز با توفیق اندکی همراه گشت . بی تردید تداوم روند مذکور با توجه به تحولات روز افزون داخلی وخارجی امکان نداشت. لذا در دوران موسوم به سازندگی (1368-1376)ودوران موسوم به اصلاحات پس از (1376) روند مذکور تا حد زیادی تعدیل شد وباردیگر برسازگاری ارزش های اسلامی وایرانی تأکید گردید.به هر حال از اوایل دهه 1370 امکان طرح مباحث واقع گرایانه در مورد هویت در جامعه ایران فراهمگردید.درایندوران توجه به سه فرهنگ اسلامی ،ایرانی وغربی در جامعه ایران به عنوان عناصر هویت ایرانی مورد توجه قرار گرفت .

برون رفت از بحران هویت :در عصر حاضر در مقابل بحران هویتی که بر اثر نفوذ فرهنگ وتمدن بیگانه واز تعارض سنت وتجدد به وجود آمده سه واکنش یا گرایش عمده در درون جامعه ایرانی مطرح هستند :

 گروهی از فرهنگ خودی دست شسته وبدون قید وشرطدر مقابل فرهنگ بیگانه تسلیم شده وسعی کرده اند فرهنگ غیر را با همان سرعتی که میتوانست جذب شود قبول کنند . گروهی دیگری سعی کرده اند که با توسل به سنت های قومی ودیني ،آداب وشعائر اجتماعی وعناصر فرهنگی خودی ونیز بادفاع از ساختارها ونهادهای سنتی با تمام جلوه هایفرهنگ وتمدن بیگانه بستیزند .

گروه سوم در عین اعتقاد به حفظ اصالت فرهنگي ،آنچه داریم را کافی نمیدانند وگزینش برخی عناصر جدید وخودی کردن ( بومي سازي ) آن را برای ایجاد تحول وتکامل وپویایی بی اشکال میدانند .

 در پیش گرفتن راه حل نخست باعث میشود تا بخشی از سنت ها با این که قابلیت نوسازی وحضور در دنیای تازه را دارند ، قربانی تجدد خواهی شوند . در مقابل ،گرایش وراه حل دوم نیز بخش هایی از افکار ودستاوردهای دنیای جدید را به خاطر حفظ هویت ها نادیده میگیرد هر دو راهحل مذکور از برخورد وتلاقی فرهنگ ها وتمدن ها وصیقل یافتن آنها جلوگیری میکنند راه حل اول تمام عناصر ستی وخودی را بامهرمیشناسدبنابراینآزادیوحقوقافرادوتواناییتجربههابهبهانهسنتگراییپایمالمیشود.ایندرحالي استکه بايد راهحلیمنطقیبرایمواجههبابحران هویت در نظر گرفت ، چرا که از افراط وتفریط دو را ه حل دیگر به دور است وسعی میکند عناصر مطلوب هر دونظام نوو کهنه را گزینش کند ونظام سنتی را در جهت تکامل وپیشرفت متحول میسازد .

به نام خدا

 

 مروری بر مبانی نظری مرتبط با هویت

 

چکیده :

اغلب صاحبنظران برآنند که تشکیل هویت فرآیندی است که در تمام طول زندگی ادامه دارد، اما به سبب زایندگی ، خلاقیت و نیاز به استقلال در دوره نوجوانی تکوین هویت در این دوره از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

جوان در عصر حاضر با تضادهاو بحرانهای متفاوتی روبه رو می شود و ممکن است در برخورد با این موارد برای مدتی دچار تزلزل در تصمیم گیری ، سردرگمی و بی ثباتی گردد، شناخت این وضعیت و برخورد هوشمندانه با آن موجب می شود فرد از خود آگاهی یافته، تعارضهای موجود را کاهش داده و بهتر بتواند تعهدات و الزامات زندگی اجتماعی خود را پذیرا شود.

اگر چه مسئله هویت از دیر باز مورد توجه اندیشمندان و متفکرین قرار گرفته اما به علت تاکید بر بعد فعالیتهای فردی و اکتسابی افراد در جامعه نوین، این مسئله با رویکردهای جدیدتری مورد مطالعه قرار گرفته است. این مقاله به طور اجمالی به رویکردهای گوهر گرا ، ساخت گرا و رویکردهاي جديدپرداخته است. در حالی که رویکردهای گوهر گرا هویت را فرآیندی تبادلی و تعاملی می دانند و ساخت گرایان بر نقش اجتماع در شکل گیری هویت تاکید می کنند، رویکردهاي جديد از جمله رهيافت هاي  گفتمانی ، پساساختگرایی و پسامدرنیسم نقش هر گونه عامل طبیعی را در شکل گیری هویت انکار کرده و هویت را امری حادث و اکتسابی تلقی می نمایند. ملاحظه می شود که هر یک از رویکردهای مذکور از زاویه ای خاص به مساله هویت پرداخته و وجهی از آن را روشن می سازند و خواننده می تواند با مطالعه مجموع آنها به تصویری   روشن تر و بصیرتی عام تر دست یابد.

 

مقدمه

ساحل آسوده گفت : گرچه بسی زیستم، هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم؟

موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت : هستم اگر می روم

                                                                                                   گر نروم نیستم.(اقبال لاهوری)

اگرچه مطالعه و کند و کاو پیرامون هویت یعنی پاسخ به پرسش من کیستم؟ سابقه ای دیرینه داشته و در آثار اندیشمندان گذشته مشهود است اما این موضوع در ابعاد اجتماعی آن یکی از اساسی ترین مباحث عصر مدرن و فرا مدرن    می باشد . به همین سبب بسیاری از صاحبنظران معتقدند هویت به عنوان یک پدیده سیاسی و اجتماعی محصول عصر جدید و به عنوان یک مفهوم علمی ازساخته های تازه علوم اجتماعی است که در نیمه دوم قرن کنونی به جای مفهوم خلق و خوی فردی و جمعی رواج یافته است.

البته علی رغم اینکه پرسش از ذات و ماهیت انسان و نیز نسبت او با دیگران گوهر اصلی اندیشه انسان در طول حیات روانی، فکری و تمدنی او بوده امااين مسئله واحد در زمانهاي مختلف با نگرشهای متفاوتي تبیین شده و دچار تغییر و تحولات زیادی شده است.

در جوامع سنتی عقيده عامه مردم مبني بر اين مسئله بود كه جهان ونظام حاكم بر آن تحت اقتدار مطلق خداوند قرار دارد.اين امر باعث مي شد در اين جوامع یکپارچگی،انسجام و اتحاد حاكم باشد. انساني كه در این جهان مقدس زندگي      مي كرد ،تسليم شرايط اجتماعی و طبیعی بود. از نظر او طبیعت چیزی بود غیر قابل تغییر و حاوی شرایط روزمره وتبلور قدرت خداوند و هویت او  نیزبه طور عمده با نقش اجتماعی اش یکسان بود.

برای انسان پیشا مدرن هویت دشواره ای اندیشه ساز یا اندیشه سوز نبود. زیرا هویت او در ارتباط با کل های فرا فردی (خدا، روح، تاریخ، جامعه، قبیله و ...) تعریف می شد. این «من» در نظام کائنات در تناسب و تعادل و توازن زیستی قرار داشت. با طرح گزاره« من فکر می کنم ، پس هستم.» و ایده کانت مبنی بر فرآیند آگاهی از آگاهی ،گسست از پارادایم سنتی آغاز شد. «آن نیروی خدایی که تمامی قدرتها در اختیار او بود بکلی مورد شک و تردید قرار گرفت و نیروی انسانی (سوژه[1]) یعنی اعتقاد به توان، سازندگی و عقل انسان جایگزین آن گردید. سوژه خود بنیاد در مقام عبودیت جای گرفت و تمام قدرتهایی که پیش از این در اختیار خداوند بود، به انسان صاحب قوه عاقله رسید.» (هودشتیان : 1381 ، 206) بنابراین ملاحظه می شود که    « دربستر نظام اندیشه جدید سوژه به معنای لاتيني subjectum يعني  مطیع و بنده به کار نمی رود. بلکه به عکس به معنای آزادی از قید و بند اصول خارج از اندیشه است. انسان آزاد است که بداند. بر این اساس متفکران اروپای مدرن نیز با اعتقاد به آزادی انسان در رابطه با شناخت خود و جهان اطرافش، مسئله آموزش و تعلیم و تربیت را مطرح  می کنند. در واقع هدف از آموزش ابداع انسان جدیدی است که بتواند به تنهایی بیندیشد.

سوال« ما که و کجا هستیم؟» نشان و خبر از وجود یک دیگری بزرگ می هد که « هستی و چیستی» ما را زیر سوال برده است. در یک کلام هویت چیزی جز آن چه بدان هر آدمی خویش را از دیگری باز می شناسد و «کیستی »و «چیستی» خود را در پرتو آن تعریف می کند، نیست.

ریچارد جنکینز[2] این معنا را به گونه ی زیر بیان می کند: « با رجوع به فرهنگ لغات انگلیسی آکسفورد در می یابیم که واژه هویت یا identity ریشه در زبان لاتین دارد و دو معنای اصلی دارد. اولین معنای آن بیانگر مفهوم تشابه مطلق است. [این با آن مشابه است] معنای دوم آن به مفهوم تمایز است که  با مرور سازگاری و تداوم را فرض می گیرد. به این ترتیب، به مفهوم شباهت از دو زاویه مختلف راه می یابد و مفهوم هویت به طور همزمان میان افراد یا اشیا دو نسبت محتمل بر قرار می سازد: از یک طرف شباهت و از طرف دیگر تفاوت.هویت به خودی خود دم دست نیست بلکه همواره باید تثبیت شود این امر به فهرست ما دو مقوله دیگر می افزاید: یکی طبقه بندی کردن افراد و اشیا و دیگری مرتبط ساختن خود با چیزی یا کسی دیگر.

بی تردید این شناخت از خود و دیگر ی جز در پرتو یک فرآیند معنا سازی ممکن نمی گردد. به تعبیر مانوئل کاستلز[3] هویت، فرآیند ساخته شدن معنا بر پایه یک ویژگی فرهنگی یا یک دسته ویژگیهای فرهنگی است که بر دیگر منابع معنا  برتری دارند. بنظر وی همان گونه که نقش ها کار ویژه ها را سازمان می دهند، هویتها نیز به معنا سازمان می بخشند. از این دیدگاه هویت مفهومی است که دنیای درونی یا شخصی را با فضای جمعی اَشکال فرهنگی و روابط اجتماعی ترکیب می کند. هویتها معناهایی کلیدی هستند که ذهنیت افراد را شکل می دهند و مردم به واسطه آنها نسبت به رویدادها و تحولات محیط زندگی خود حساس می شوند. مردم به دیگران می گویند که چه کسی هستند و مهمتر این که به خودشان نیز می گویند که چه کسی هستند و سپس می کوشند به گونه ای رفتار کنند که از آن کسی که تصور می کنند هستند، انتظار می رود.» (تاجیک: 1384 ، 13-10)

با توجه به تحولات عمیق وهمه جانبه در دوران نوجوانی طرح مقوله هویت بسیار ضروری بنظر می رسد. زیرا هویت در اشکال گوناگون( قومی، ملی، محلی، جهانی، مذهبی و ...) خود موجب حضور و مشارکت نوجوان در فضاهای جمعی و روابط اجتماعی گوناگون می شود؛به او کمک می کند  تا تصویری روشن تر از خویش ترسیم کند و نسبت به حوادث و تحولات جامعه خود ژرفتر بیندیشد ، به تاریخ ، مردم و محیط اجتماعی خود بیشتر احساس تعلق کند و در نهایت باعث می شود بداند کیست چه نسبتی با جهان اطراف خود دارد و چه رفتاری از او انتظار می رود.

 

تهمیدات نظری

در مورد هویت و چگونگی شکل گیری آن اندیشمندان بسیاری از منظرهای متفاوت سخن گفته اند. جاری بودن این مباحث در بستر زمان نشانه آن است که هویت حصار نمی شناسد و همواره پویا، زنده و در حال نوسازی و باز تعریف است.

بی تردید مساله هویت نه تنها مساله ما که مساله آینده های مانیز خواهد بود. با توجه به شرایط سیاسی و فرهنگی عصر حاضر می توان پیش بینی کرد که در آینده هویت انسانها بیش از پیش در معرض دگرگونی و مخاطره قرار خواهد گرفت. مسائلی چون جهانی شدن با ایجاد شرایط متفاوت از یک سو به هویتهای متفاوت و شاید کاذب شکل می بخشد و از سوی دیگر هویتهای متمایز را به نوعی همگونی فرا می خواند. با توجه به این مسائل از دیرباز اندیشمندانی بسیار سعی در ترسیم و تعریف چارچوبی نظری به منظور تبیین و تدقیق معمای هویت نموده اند. در این مقاله برخی از این تلاشهای نظری در قالب رویکردهای گوهرگرا، ساختگرا و جدید بررسی می شود.

الف- رویکردهای گوهر گرا

در این رویکرد هویت بر ساخته ای در سطح تعاملی یا فرآیندی تبادلی است. در اینجا انسان یک فاعل شناسای آزاد نیست بلکه یک فرد از یک جمع است جمعی که جهان  را به یگانه خودی و بیگانه تقسیم می کند.

« مک گرین[4] معتقد است انسان غربی برای تعریف هویت خود، همواره به تفاوتهایی که با دیگران دارد رجوع کرده و آن را تفسیر نموده است.وی می نویسد :« در قرن شانزدهم برای اروپائیان پایه غیر بودن عدم تعلق به دین مسیح بود؛

در قرن هیجدهم متناسب با اندیشه روشنگری، دیگر بودن به جاهل بودن تعبیر شد؛

در قرن نوزدهم، زمان(تاریخ) ممیز خودی و غیر خودی در اروپا بشمار رفت و سرانجام

 در قرن بیستم فرهنگ در این کار به خدمت گرفته شد.

سیکوس[5] معتقد است زنجیره ای از تضادهای سلسله مراتبی اندیشه غربی را ساخت بندی کرده و عمل سیاسی اش را اداره می کند. او تضادهایی مانند «فرهنگ- طبیعت» ،« سر- قلب» و «گفتن-  نوشتن» را ذکر می کند و آنها را به تضاد «مرد- زن» پیوند می دهد. وی بیان می دارد که یک طرف تضاد همواره برتر است و هر جفت مبتنی بر حذف یکی از دو طرف تضاد است . این ساختارهای دیالکتیکی همچنین بر شکل گیری ذهنیت و با لمآل بر پیدایش تمایز جنسی مسلط است.

اکنون تضاد «مرد- زن» را مورد توجه قرار دهید . در جامعه پدر سالار زن به مثابه «دیگری» که برای شکل گیری و شناسایی هویت مرد ضروری اما همواره به عنوان یک تهدید نسبت به آن بوده،  بازنمایی شده است. بنابراین تمایز جنسی به یک ساختار قدرت گره خورده است جایی که تمایز یا غیریت، صرفا زمانی که سرکوب شده است، تحمل می شود. داستان مشهور زیبای خفته نمونه و تصدیقی بر این امر است. زن به عنوان خفته ای بازنمایی می شود که تا قبل از آن که به وسیله یک مرد بوسیده شود دارای ذهنیت منفی (غفلت) است. بوسه به وی وجود(بیداری) ارزانی می دارد اما صرفا در فرآیندی که فورا او را تسلیم میل «شاهزاده» می کند. به اعتقاد ایریگاری[6] خردگرایی غربی به وسیله اصل هویت مشخص شده که در آن ابهام و دو گانگی به حداقل کاهش یافته است. دلوز[7] نیز تلاش می کند این رویکرد را تحت عنوان «فلسفه رسمی دستگاه دولت» در غرب مورد تحلیل قرار دهد.» (تاجیک: 1384 ، 25-23)

 

رویکردهای مذهبی

بسیاری از رویکردهای مذهبی را نیز می توان رویکردهای گوهر گرا نامید. این رویکرد بر این نظر مبتنی است که «من و تو عارض ذات وجود مطلق شده ایم.»

ابن رشد فیلسوف بزرگ اسلامی در کتاب خود «تلخیص ما بعد الطبیعه» بیان می کند که : هویت مترادف معنایی است که بر اسم یک موجود اطلاق می شود و از کلمه« هو» مشتق شده است . هویت به این مفهوم ما را به یاد مفهوم هویت یا ذات در منطق ارسطو می اندازد که عبارت از همانندی و تشابه شی با ذاتش است. اما در پاره ای نحله های مذهبی این همانی انسان با خدا هویت ساز است نه این همانی انسان با ذات خودش»

منصور حلاج بر سردار فریاد بر می آورد که «انا الحق!» او هویت خود را در خدای خویش یافته است زیر ا در مراحل سیرو سلوک از انسانیت به مرتبه هویت و از آن جا به مقام وحدت باحق تعالی گام برداشته است.

« در این حالت فرد احساس وجود دارد و در عین حال ندارد، فرد همه است و در عین حال هیچ نیست. همه است به این اعتبار که همبسته و پیوسته به کل است و هیچ نیست به این معنا که نیستی طلیعه هستی است؛ شخص با همه فرزندان آدم احساس خویشی می کند و دل نگران جمله کائنات است و می کوشد تا از تجربه و حال خویش در راه خیر آنان استفاده کند.»(احمدي:1375،55) از این منظر« هویت حقیقی آدمی صرفا در فرآیند یک «فصل و وصل» ، «تمایز و تشخص» و یا یک «گسست و پیوست» شکل می گیرد: گسست از غیر خدا و پیوست به خدا. تنها از طریق فنا کردن «خود» است که می توان به تولد «خود» چشم داشت و تنها از طریق شناخت این نفس فنا شده است که می توان به معرفت رب رسید. تنها با تشبه و ذوب شدن در او، اتحاد با گوهر حیات، همان دیدن خداوند در همه چیز و نفی فردیت است که می توان «من» شد.»(تاجیک: 1384 ، 32)

الهی قمشه ای بر این معنا با بیانی متفاوت تاکید می کند که:« اصولا در این عالم یک هویت بیشتر نداریم و آن هویت وجود اوست که وجود خداوند می باشد.»(الهي قمشه اي:1377)

« بر وفق آرای متصوفه من حقیقی محصول سیر کمالی جهان است. بر این اساس این من آن منی نیست که محیط اطراف و فرهنگ در ما می پرورد. بدین لحاظ در حالی که من پدیداری(معمولی) فرآورده انسان در ساخت تاریخ است و وجهی جزئی و محدود دارد من حقیقی محصول تکامل باطن و واجد وجهی بی منتهاست. به سخن دیگر در حالی که من پدیداری حاصل ظرف ذهن و رشد این ظرف است، من حقیقی ثمره قوه شهود است. به اعتقاد صوفیه من حقیقی آنگاه محقق می شود که آدمی هشیاری خود را از ما سوی الله تخلیه و تصفیه کندو برای وصول به این حال باید دو گام بردارد:

ا- گسستن از خویش (فنای من فعال  I)

2- پیوستن به حق(نیل به منتهای آگاهی نسبت به  من منفعل me)

اینها مراحلی است که به واسطه آنها فرد صاحب هویتی قوی بنیادتر می شود و هویت پیشین خود را نفی می کند فرد در سایه سیر و سلوک از چنگال من فردی اش رها شده و به وجود مطلق می پیوندد. در این حال آدمی از قالب زمان و مکان فارغ شده با ورود به حرم یار نفس خویش را مجلی و مظهر اثر و اکسیر عشق می یابد.(احمدی : 1375 ، 32)

ملاحظه می شود که طبق نظر صوفیه بین ذات منفرد شخص و اعیان عالم خارج هیچ غیریت و دوگانگی وجود ندارد، در حالی که عقاید نظام فلسفی غرب دقیقا متفاوت با نظر صوفیه است، زیرا آنها بر تفکیک وجود مستقل فرد در برابر اعیان عالم خارج تاکید می کنند.

 

ب- رویکردهای سازه گرا

«سازه گرایی اجتماعی»از جمله رویکردهایی است که در مقابل گوهرگرایان شکل گرفت. این اندیشمندان معتقدند «هویت» ساخته  و پرداخته ای اجتماعی است و در ظرف زمان و مکان خاص شکل گرفته و معنا می یابد.

دیانا فاس[8] مناظرات بین گوهرگرایان و سازه گرایان را در کتاب خود مطرح ساخته است. از منظر فاس « رابطه بین این دو رویکرد رابطه جانشینی و یا رابطه «یا این یا آن » نیست. بر مبنای نظر فاس چند اصل مهم در سازه گرایی می توان مطرح ساخت :

1-         آن چه در جهان خارج مشاهده می شود طبیعی نیست بلکه بر ساخته اجتماع است. برای نمونه مفهوم «جنسیت» در تاریخ را نباید بر منبای تمایز طبیعی بین زن و مرد توجیه کرد، زیرا این مفهوم در ساخت اجتماعی بوجود آمده است.

2-         مفاهیم محصول ترتیبات خاص اقتصادی و اجتماعی می باشند.

3-         نه تنها دانش به طرز اجتماعی ساخته می شود بلکه از طریق کنش و واکنش بین افراد جامعه تداوم می یابد. بنابراین تداوم دانش بشری بیش از آن که از کارآمدی آن در برخورد با واقعیتها ناشی شده باشد، جنبه اجتماعی دارد.

4-         بین دانش و کنش اجتماعی نسبتی وجود دارد، یعنی هر سازه اجتماعی نوع خاصی از کنش های اجتماعی را طلب می کند.

مارکس[9] در رویکردی همسو با سازه گرایان هویت را به مثابه یک برساخته طبقاتی مورد بحث قرار می دهد. از منظر وی نقطه عزیمت ما برای رسیدن به انسانهای واقعی، آنچه انسانها می گویند، تصور می کنند و تلقی می نمایند یا آنچه در مورد آنها می گویند می اندیشند و تصور و تلقی می کنند نیست انسانها همواره با تغییر تولید مادی، موجودیت واقعی، اندیشه و محصولات اندیشه خود را تغییر می دهند.(تاجیک:1384،40-39)

مارکس با طرح این ایده که تاریخ تمامی جوامع تا به امروز تاریخ نبردهای بین طبقاتی است که بطور مداوم با یکدیگر در تضادند بر این نکته تاکید می کند که روابط بین طبقات در ساختار اقتصادی جامعه تعیین کننده آگاهی طبقاتی ( و به نوعی هویت) آنها می باشد.

عده ای نیز هویت را بر ساخته ای «معرفتی» می دانند. ما آنیم که می دانیم یعنی عالم به قد و قامت ما معلوم خویش است و این ظرفی است که شکل و ابعاد مظروف خویش را می گیرد. خواه علم ما محکوم صدق و کذب شود و خواه محکوم کمال و نقصان؛ در هر حال جان آدمی با آنها یکی است و فربهی و لاغریش در گرو بیشتر یا کمتر دانستن آنهاست.

ای برادر تو همه اندیشه ای                               مابقی تو استخوان و ریشه ای(مولوي)

به اعتقاد عبدالکریم سروش «اگر آدمی همان ایده ها، دانسته ها، معتقدات و تجارب اندوخته اوست و اگر آدمی همان است که می پندارد، وضوح، ابهام، سستی و استحکام هویت او هم منوط به وضوح و ابهام آرایی است که وی حامل و واجد آنهاست. به نظر وی بین هویت و واقعیت تفاوت وجود دارد. آدمی تنها موجودی است که هویتش می تواند با واقعیتش فرق داشته باشد و معنای الیناسیون[10] (بیگانه شدن با خود) همین است. هویت آدمی در گرو آگاهی اوست اما واقعیت انسان در گرو آگاهیش نیست. از این بالاتر که هویت واقعیت را نیز به دنبال خود می کشد و رفته رفته آن را عوض می کند. تحلیل از واقعیت انسان به دست زیست شناسان است اما هویت انسانی جز با تحقیق در فرهنگ انسانی آشکار نمی شود. بی جهت نیست که آدمی را با تلقین و تعلیم می توان عوض کرد یا درمان نمود؛ چرا که همه چیز در گرو آن است که آدمی چه هویتی بیابد و از خود و از نقش منزلت و غایت خود چه تصویری داشته باشد.

عده ای هویت را به مثابه بر ساخته ایدئولوژیک مورد تامل قرار می دهند. از دیدگاه اینان ایدئولوژیها این خاصیت را دارند که نگاه آدمیان را به نقطه ای خاص و واحد معطوف می دارند و دایره هویتشان را تجدید و تعیین می کنند و اگر دانسته هایشان را محدود می کنند، در عوض هویتشان را محفوظ می دارند.(سروش :1375 ، 4)

برخی نیز بر این اعتقادند که هویت در درجه نخست یک مبحث جغرافیایی- سیاسی است و مربوط به چگونگی پیدایش و بقای یک ملت می شود و بخش پراهمیتی از موجودیت روحانی بشر شمرده می شود. اصولا مردم نه تنها با نام و نام خانوادگی و مشخصات گروهی که در آن زیست می کنند شناخته می شوند، بلکه با مشخصات قسمتی از سطح زمینی که بر روی آن زیست دارند یا به دنیا آمده اند نیز شناخته می شوند تفاوتهای جغرافیایی تفاوتهای زیستی را به همراه دارد به عبارت دیگر شرایط جغرافیایی از طریق تاثیر بر فرهنگ و آداب و رسوم مردم تاثیر زیادی بر تمدنها و پیشرفت آنها دارد.

«از این منظر هویت داشتن به معنای خاص و متمایز بودن، ثابت و پایدار ماندن و به جمع تعلق داشتن است. هر فرد هنگامی خود را دارای هویت می داند که از تمایز، پایداری و در جمع بودن خود اطمینان حاصل کند. مکان مهمترین عاملی است که این نیازهای هویتی انسان را تامین می کند. به بیان روشن تر، مرز پذیری و قابل تحدید بودن مکان و به تبع آن فضا، این امکان را برای آنها فراهم می سازد که انسانها با احساس متمایز بودن، ثبات داشتن و تعلق به گروه، آرامش و امنیت لازم برای زندگی را کسب کنند. مکان و سرزمین نه تنها با ممکن ساختن مرز بندی های عینی به واسطه ویژگیهای جغرافیایی نیاز به تمایز اجتماعی را برآورده می سازد بلکه با تقویت مرزهای طبیعی و اجتماعی و فرهنگی هویت سازی را آسانتر می کند. مکان نه تنها مرزپذیر و قابل تحدید است که ثبات نیز دارد. نظریه پردازان مختلف برآنند که انسان هنگامی احساس تداوم و پایداری می کند که در زندگی خود مرجع هایی ثابت و پایدار داشته باشد. برخلاف فضا که دنیایی سیال و بی مرکز را برای افراد فراهم می کند، مکان با ابعادی معین و عناصری ثابت دنیایی پایدار پدید می آورد.

هاید گر[11] نیز هویت را بر اساس عامل محلی بودن و در جریان یک فراگرد تاریخی تعریف می کند.                (تاجیک: 1384، 49-47)

برخی از نظریه پردازان هویت را اساسا یک برساخته فرهنگی می دانند. فرهنگ مهمترین و غنی ترین منبع هویت است. افراد و گروهها همواره با توسل به اجزا و عناصر فرهنگی گوناگون هویت می یابند. زیرا «این اجزا و عناصر توانایی چشمگیری در تامین نیاز انسانها به متمایز بون و ادغام شدن در جمع دارند. به بیان دیگر فرهنگ هم تفاوت آفرین است و هم انسجام بخش. فرهنگ مقوله ای تفاوت مدار است و شیوه زندگی خاصی را می سازد. این تفاوت ها و خاصیت نه تنها امکان هویت یابی را فراهم می سازد بلکه به زندگی انسانها نیز معنا می بخشد. هنگامی که از فرهنگ سخن می گوئیم به روشهایی اشاره داریم که انسانها به صورت فردی و جمعی از طریق ارتباط با دیگران در زندگی خود را معنا دار می سازد. البته این ارتباط در صورتی معنا بخش می شود که در چارچوب مرزهای هویتی برقرار شود و در عین حال به تقویت و تحکیم چنین مرزهایی کمک کند».(تاجیک: 1384 ، 50)

از منظری روانشناختی بسیاری از نظریه پردازان شخصیت، هویت را در درجه نخست بر ساخته احساسات و تمایلات فردی و شخصی می دانند. از این دیدگاه، هویت عبارت است از : احساس تمایز شخصی، احساس تداوم شخصی و احساس استقلال شخصی . «بنابراین به یک معنا مسئله هویت همان مسئله شخصیت است و هویت عبارت است از احساسی که انسان نسبت به استمرار حیات روانی خود دارد و یگانگی و وحدتی که درمقابل اوضاع و احوال متغیر خارج، همواره در حالات روانی خود حس می کند.

اگر چه هویت معمولا در نگرشها و احساسات فرد نمود می یابد ولی بستر شکل گیری آن زندگی جمعی است. هویت اجتماعی نمود یافته در شخصیت، جدا از دنیای اجتماعی دیگر افراد معنایی ندارد».(تاجیک : 1384 ، 51)

جرج هربرت مید در مطلبی با عنوان «بازی گری»[12] ، «بازی»[13] و دیگر تعمیم یافته مراحل رشد کامل خویشتن را چنین ترسیم می کند: در مرحله نخست خویشتن[14] فرد با سازماندهی نگرش ویژه دیگر افراد نسبت به خود او و نسبت به دیگران که همراه آنها در کنشهای ویژه ای شرکت دارد، شکل می گیرد.

در مرحله دوم رشد کامل خویشتن فرد، این خویشتن فقط با سازماندهی نگرش افراد ویژه شکل نمی گیرد، بلکه سازماندهی نگرش اجتماعی «دیگر تعمیم یافته» یا گروه اجتماعی کلی که فرد به آن تعلق دارد نیز شکل دهنده خویشتن اوست.

به این ترتیب با سازمان دادن نگرشهای فردی دیگران و تبدیل آن به صورت نگرش اجتماعی یا گروه سازمان یافته، رشد کامل خویشتن تحقق می یابد، سپس به صورت تصویر فردی الگوهای منظم و عمومی رفتار گروهی یا اجتماعی در می آید که این الگوها شامل این رفتارها و سایر موارد هم می شود.

میدبین آگاهی و خودآگاهی تفکیک قائل می شود. از نظر و واژه آگاهی به زمینه تجارب ما ارتباط دارد، اما خود آگاهی به توانایی هایی مربوط می شود که پاسخهای معینی را در ما بر می انگیزد که به دیگر اعضای گروه تعلق دارد. آنچه به عنوان انسان خود آگاه بدست آورده ایم ما را عضو جامعه می کند و خویشتن ما را نشان می دهد. خویشتن ها فقط در شبکه ارتباطی معین با خویشتن های دیگر می تواند وجود داشته باشد و ساختار خویشتن هر فرد نمودی از الگوی رفتار عمومی گروه اجتماعی است که فرد به آن تعلق دارد.( کوزرو ... : 1378 ، 259- 256)

کولی[15] و توماس[16] نیز معتقدند کیستی فرد در فرآیند پیچیده ای شکل می گیرد که همان رابطه مداوم او با محیط اطراف یا جامعه است و نقش تعیین کننده ای بر جایگاه او در جامعه دارد.

روزنبرگ[17] بر اساس عقاید میدوکولی مفاهیم «خود» و «برداشت از خود» یا خود انگاره را مطرح ساخته است. «او خود را مفهومی عامتراز برداشت از خود می داند و معتقد است مفهوم برداشت از خود بیش از آن که ناظر به ویژگیهای هویت فردی شخص باشد،  بیانگر ویژگیهایی هویت اجتماعی اوست».( وحیداو... : 1383 ، 72)

تاجفل[18] هویت اجتماعی را با هویت گروهی پیوند می زند و عضویت گروهی را متشکل از سه عنصر می داند:

1-         عنصر شناختی( آگاهی از این که فرد به یک گروه تعلق دارد.)

2-         عنصر ارزشی (فرضهایی درباره پیامدهای ارزشی مثبت یا منفی عضویت گروهی)

3-         عنصر احساسی (احساسات نسبت به گروه و به افراد دیگری که رابطه ای خاص با آن گروه دارند.)

بر این اساس هویت اجتماعی از دیدگاه تاجفل عبارت است از : آن بخش از برداشت یک فرد از خود که از آگاهی او نسبت به عضویت در گروههای اجتماعی سرچشمه می گیرد، همراه با اهمیت ارزشی و احساسی منضم به آن عضویت. از این منظر می توان هویت اجتماعی را نوعی خود شناسی فرد در رابطه با دیگران دانست. این فرآیند مشخص می کند که شخص از لحاظ روانشناختی و اجتماعی کیست و چه جایگاهی دارد.(تاجیک : 1384 ، 52)

نگرش روان شناختي

یکی از مباحث مهم در روان شناسی «رشد خود» است که مهمترین موضوعات آن عبارتند از رشد خود انگاره[19]، عزت نفس[20]،  رشد انگیزش پیشرفت، رشد کنترل خود، رشد شناخت دیگران و رشد هویت.

روان شناسان معتقدند شکل گیری و رشد هویت در دوره نوجوانی به صورت یک موضوع اساسی درآمده و در سالهای جوانی و بزرگسالی نیز تداوم می یابد. «پدیده نوجوانی با این پرسش اساسی همراه است که نوجوان از خود می پرسد «من کیستم؟» مدتها طول می کشد تا نوجوان پس از پیمودن نشیب و فرازهای مبارزه برای خود آگاهی و استقلال به نقطه عطف دیگری برسد و به خود پاسخ می دهد که «من خودم هستم.» دستیابی به این سطح از خودآگاهی برای شکل گیری هویت بزرگسالی فرد حائز اهمیت حیاتی است.

 

خودآگاهی نوجوانی منابع گوناگونی دارد. اولاَ: دو تغییر عمده ذهنی منبع و محرک آن است:

الف- بروز سطح بالاتری از شناخت خود و ملاحظه خویش از دیدگاه سایرین

ب- ایجاد یک مخاطب خیالی که ناظر اعمال نوجوان در اوایل تا اواسط بلوغ است.

ثانیا: در این دوره است که توجه فرد به همه جوانب وجود خود، یعنی نمود جسمی، رفتار حرکتی، رفتار اجتماعی، زبان و جنسیت متمرکز می شود. او اکنون خود را با اصطلاحات انتزاعی و نظری توصیف می کند.»(لطف آبادی: 1381 ، 128)

گام اصلی در رشد هویت جداشدن خود انگاره نوجوان از خود انگاره عمومی خانواده است. این جدایی که از آغاز زندگی کودک به صورتهای مختلف مشاهده می شود، در دوران نوجوانی به اوج خود می رسد و فرد را بتدریج به یک جوان متمایز و مستقل که راه خاص خود را دنبال خواهد کرد تبدیل می کند.

در جریان جدایی از تعلقات کودکانه پیشین، نوجوان هویت جسمی، جنسی، فکری و روحی خود را باور می کند و با کمک قدرت تفکر انتزاعی که در این سالها برایش حاصل شده به ایفای نقشهای مستقل خویش در ارتباط با خانواده، همسالان و جامعه می پردازد این هویت جدید، بر حسب اینکه نوجوان در کدام زمینه های خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی رشد کرده باشد و در چه شرایطی زندگی کند به شکلهای مختلفی بروز می کند و چنین است که در هر خانواده، محله، روستا، شهر و کشور با انواع بسیارگوناگونی از نمود هویت و استقلال طلبی نوجوانان برخورد می کنیم.

«برخی از تحقیقات ( مانند تحقیقات کارول گیلیگان 1982) حاکی از آن است که شکل گیری هویت پسران و دختران در دوره نوجوانی با یکدیگر متفاوت است. به نظر او شکل گیری هویت دختران نه تنها برای استقلال شخصی بلکه برای همکاری، صمیمیت و مراقبت از دیگران نیز هست، در حالی که هویت پسران اساسا برای استقلال، فردیت و رقابت شکل      می گیرد.»(لطف آبادی: 1381 ، 130)

اگرچه بیشتر نظریه های روان شناسی رشد شکل گیری هویت در دوره نوجوانی رامملو از دشواریها و مخاطرات معرفی کرده اند، برخی نظریه پردازان از جمله اریک اریکسون دیدگاه متعادلتری در این باب دارند.

«اریکسون معتقد است در سنین نوجوانی فرد نسبت به هویت خود آگاهی پیدا می کند و خود با وحدت بزرگتری از گذشته در ارتباط با گروه، شغل، جنس، فرهنگ و مذهب در نوجوان شکل می گیرد. تعارض روانی این دوره مربوط به شکل گیری احساس هویت و پراکندگی اجزای مختلف آن است. وظیفه حیاتی دوره نوجوانی آن است که این تعارض را حل کند و یک هویت واحد و منسجم برای خویش ایجاد نماید و این کار وقتی مقدور است که او بر جوانب منفی این تعارض و بحران غالب شود  و هماهنگی درونی و مداوم در ایفای وظایف مختلف خود بدست آورد.»(لطف آبادی: 1381 ، 34)

نوجوان در جریان همانند سازی با شخصیتهای مختلف بتدریج می تواند بین هویت کودکی و هویت جدید خود پیوند برقرار کند. بنابراین بر اساس جاذبه ای که دیگران برای نوجوان دارند شبیه به آنان می شود گرچه شاید از این امر خود آگاهی نیز نداشته باشد. پس هویت هر فرد تا حدودی ترکیبی از همانند سازیهای نسبی و گوناگون است. علاوه بر این فرد از طریق دستاوردها و فضائل خود نیز به نوعی حس هویت دست می یابد.(کرین : 1367 ، 172)

جمیز مار سیا[21] در یک طبقه بندی چهار نوع هویت برای نوجوانان مشخص ساخته تا وضعیت رشد هویت آنان را در زمینه های بینش سیاسی، جهت گیری های جنسیتی و یک مجموعه از ارزشهای سیاسی مشخص کند که عبارتند از : پراکندگی هویت، تسلیم طلبی، تاخیر و پیشرفت هویت.

1-         پراکندگی هویت[22] : این گروه از نوجوانان هنور به مسائل خود فکر نمی کنند و اگر هم به این موضوع فکر کرده باشند،  نتوانسته اند خود را به یک جهت گیری آینده نگر  برسانند.

2-         تسلیم طلبی[23] : نوجوانان این گروه افرادی هستند که بدون تجربه هیچگونه بحرانی، برای تصمیم گیری درباره هویت خودشان، خود راتسلیم نظر والدین کرده اند بی آنکه به ارزیابی نظر آنها بپردازند.

3-         تاخیر[24] : این خصوصیت بیانگر وضعیت نوجوانانی است که با بحران هویت در گیر هستند و اگر چه فعالانه در تلاش برای کشف ارزشها، علایق، بینشها و حرفه مورد نظر خود هستند، اما هنوز نتوانسته اند تصمیم روشنی در این باره اتخاذ نمایند.

4-         پیشرفت هویت[25]: نوجوانانی که هویت خود را شکل داده اند، کسانی هستند که با یک تعهد شخصی حرفه یا بینش مورد نظر خود به مرحله ثبات و استحکام رسیده اند.

در حالی که اریکسون شکل گیری هویت را در مرحله پنجم از هشت مرحله رشد روانی- اجتماعی خود اعلام کرده و فاصله سنی 12 تا 18 سال را برای این دوره در نظر گرفته بود، اما بنظر می رسد شکل گیری هویت در محیطهای اجتماعی- فرهنگی مختلف و بین دختران و پسران متفاوت از یکدیگر است. برای مثال در حالی که در جوامع بسته و فرهنگهای سنتی شکل گیری هویت به ویژه دربین دختران خیلی زود حاصل می شود، اما در جوامع باز و صنعتی و پیچیده هویت نوجوانان پسرو دختر خیلی دیرتر شکل می گیرد.(لطف آبادی 1381 ، 136-135)

 

ج -رویکردهای جدید

در دهه های اخیر، رهیافتها و رویکردهای بسیار متفاوتی همچون رهیافت گفتمانی، پسامدرنیسم، پساساختگرایی، پساماکسیسم،  روانکاوی و ... در عرصه مباحث مربوط به هویت مطرح شده اند.

«رهیافت گفتمانی»[26] بر چگونگی تولید و سامان یافتن تمایزات و کنش های گفتمانی و انکار نقش هر گونه عامل طبیعی و نیز عنصر کارگزار اجتماعی از قبل موجود در شکل گیری و تعریف هویتها تمرکز دارد. به بیان دیگر در نزد یک تحلیل گر گفتمانی، هویت در گردونه ای تنیده شده از استمرارها، عدم استمرارها ، سنتها، بدعتها ، تکرارها، انتظاعها و در رابطه ای برتافته از مناسبات در زمانی، هم زمانی ، جانشینی ، هم نشینی، سازواره ، ناسازدار ، عقلایی و غیر عقلایی شکل می گیرد. معنی یابی یا هویت یابی محصول موقعیت، منزلت و جایگاه سوبژه[27] است.  معنا ساز بودن هویت بر ساختگی بودن آن دلالت می کند . معنا سازی ماهیتی قراردادی دارد و هویت خود را در بستر گفتمانها کسب می نماید. البته گفتمانها خود بر ماهیت و شکل پایداری استوار نیست، لذا مرزهای هویتی همواره لرزان و منزلتها و مواضع هویتی مستمراً در ریزشند.

پساساختگرایان و پسامدرنیست ها، همچون نظریه پردازان گفتمانی و برخلاف رویکردهای گوهر گرا و سازگرا که می کوشند هویت را امری طبیعی و ثابت جلوه دهند بر آنند که هویت امری تاریخی و متحمل است. این پدیده، همانند بسیاری پدیده های دیگر نیز محصول «زمان و تصادف» است و توسط منطق یا اصلی فرا تاریخی تعیین نمی شود. همین تاریخی بودن براین امر دلالت می کند که هویت و معنا تغییر پذیر هستند و در این حوزه هیچ بستار(مرز) طبیعی وجود ندارد این مرز را باید ایجاد کرد تا به هویتی هر چند موقتی دست یافت. به تعبیر دریدا هر هویتی ربطی است و تصدیق یک تمایز، پیش فرض وجود هر هویت دیگر است. هیچ تحول بنیادین تاریخی وجود ندارد که در فرآیند آن هویت تمامی نیروهای درگیر تغییر نکرده باشند. يعنی در تحولات بنیادین تاریخی هویت همه نیروها تغییر می کند. به بیان دیگر اندیشیدن به پیروزی در سایه یک ثبات فرهنگی و هویتی مطلق امکان ندارد.

پسامدرنیسم بر آن است که هویت ضرورتاً و یا مستمراً ثابت نیست، بلکه متغیر و متحرک است و همواره در رابطه با جریاناتی که نماینده یا مخاطبشان واقع می شویم، از طریق نظامهای فرهنگی که ما را احاطه کرده اند، شکل و تغییر شکل     می پذیرند این رویکرد تلاش دارد که هویت را از منظری تاریخی و نه بیولوژیکی توضیح دهد. انسان موضوع هویتهای گوناگون در زمانهای مختلف است،  هویتهایی که پیرامون یک «من» منسجم نمی شود . لذا تعیین هویت آدمی  پیوسته  در  حال  تغییر     می باشد. از دیدگاه پساساختگرایان هویت امری حادث، موقتی و اکتسابی ( نه معین) می باشد. هویت را باید به صورت فرآیند دید که کردارها گفتمانی که هویتها ی خاصی را حفظ یا رد می کنند، آن را بازتولید یا استحاله می کنند. هویتها مطلق نبوده بلکه ارتباطی و نسبی هستند هر انسانی در ارتباط با چیزی دیگر معنا دار می شود و هویت همیشه در قالب تفاوت و نه چیزی ذاتی فردی خاص تعریف می گردد.(تاجیک :1384،61-55)

در چارچوب رویکردهای پسامدرنیستی و پساساختارگرایی دیدگاه اندیشمندانی چون دریدا[28] ، دلوز و گاتاری[29] ، ویتگنشتاین[30] ، فوکو[31] ، لاکلاو[32] ، و موفه[33] ، لاکان[34] ، بودر یار[35] ، و استوارت هال[36] پیرامون مفهوم هویت قابل طرح است که در مقاله بعدی با تعمقی بیشتر دنبال خواهد شد.


 

 

جمع بندي و نتیجه گیری

همانگونه که ملاحظه شد مقوله هویت از زوایای مختلف و در قالب مفاهیم متفاوت مورد بررسی صاحبنظران قرار گرفته است. به اعتقاد گروهی بین شخصیت و هویت رابطه وجود دارد، برخی دایره مفهومی شخصیت را وسیع تر از هویت دانسته، بعضی دیگر به عکس هویت را عامتر از شخصیت در نظر گرفته و گروهی این دو مفهوم را مترادف یکدیگر می دانند. صرفنظر از این تفاوت نگرش همه رویکردها بر نقش دیگری در شناخت و تکوین هویت اتفاق نظر دارند.

رویکردهای اصالت گرا هویت را فرآیندی تبادلی می دانند انسان فردی از یک جمع است که جهان را به یگانه خودی و بیگانه تقسیم می کند و بر مبنای تفاوتی که با «دیگری بیگانه» دارد خود را می شناسد. رویکردهای مذهبی هویت را تنها از ذات خداوند می دانند و معتقدند هویت حقیقی آدمی صرفا در پیوستن با خدا شکل می گیرد.

رویکرد سازه گرایی اجتماعی در مقابل رویکرد گوهرگرایان شکل گرفت. این رویکرد بر نقش عوامل اجتماعی مانند : طبقه، ایدئولوژی، مسائل جغرافیایی، سیاسی و فرهنگ و معرفت و آگاهی در تکوین هویت تاکید دارد. رویکرد روان شناختی نیز در مبحث روان شناسی رشد به مقوله هویت می پردازد.

برخلاف تاکید اغلب روان شناسان بر بحرانی بودن دوران نوجوانی اریکسون معتقد است اگر هویت شخصی جوان در طول زمان و براساس تجربیات حاصل از برخورد صحیح اجتماعی شکل بگیرد و جوان خود را بشناسد و از دیگران جدا سازد، تعادل روانی او تضمین می شود.ولی اگر به جای خود آگاهی و تشکیل هویت مثبت، دچار ابهام نقش شود، هماهنگی و تعادل او به هم می خورد و به بحران هویت دچار می شود. بنابراین رشد و تکامل نوجوان وابسته به حل این بحران است.

رویکردهای جدید در قالب رهیافت گفتمانی، پساساختگرایی و پسامدرنیسم به تعریف و شکل گیری هویت در    عرصه های جدید اشاره دارد. وجه تشابه رویکردهای جدید تاکید همه آنها بر تغییر پذیری، تحرک، اکتسابی بودن، نسبی بودن، حادث بودن و موقتی بودن هویت است. به این ترتیب در رویکردهای نوین تغییر و نوشدن مقوله هویت مورد توجه بسیار است.

سخن آخر اینکه جوان ایرانی در مقابل معمای هویت خود راهی ندارد جزاینکه « من واقعی خود را بشناسد» و برای وصول به این مقصود بايد  بداند کیست، تا بداند به کجا برود.

 

 

 

 

منابع

1-         احمدی، فرشته:(1375)، امتناع مفهوم فرد در اندیشه ایرانی ، ترجمه : هومن پناهنده، کیان ، شماره 34 ، دی و      بهمن ماه

2-         الهي قمشه اي ،حسين:(1377)،سمينار هويت ايراني در پايان قرن بيستم

3-         تاجیک ، محمدرضا(1384)، روایت غیریت و هویت در میان ایرانیان، تهران، فرهنگ گفتمان

4-         سروش ،عبدالكريم (1375)،ذهنيت مشوش ،هويت مشوش ،كيان ،شماره 30،ارديبهشت و خرداد

5-         کرین، ویلیام سی: (1367) پیشگامان روانشناسی رشد، ترجمه: فربد فدایی ، تهران، اطلاعات

6-         کوزر ، لوئیس و برنارد روزنبرگ: (1378) نظریه های بنیادی جامعه شناختی، ترجمه: فرهنگ ارشاد، تهران، نشرنی

7-         لطف آبادی، حسین(1381) روانشناسی رشد(2)، تهران، سمت

8-         وحیدا، فریدون؛ صمد کلانتری و ابولقاسم فاتحی(1383)، رابطه سرمایه اجتماعی با هویت اجتماعی دانشجویان ، مجله پژوهشی دانشگاه اصفهان، شماره 2

9-         هودشتیان، عطا: (1381) مدرنیته، جهانی شدن و ایران، تهران ، چاپخش، چاپ اول

 

تهيه شده در گروه آموزشي علوم اجتماعي

استان اصفهان